بخش ۳۰

یکی مایه‌ور پور اسفندیار

که نوش آذرش خواندی شهریار

بران بام دژ بود و چشمش به راه

بدان تا کی آید ز ایران سپاه

پدر را بگوید چو بیند کسی

به بالای دژ درنمانده بسی

چو جاماسپ را دید پویان به راه

به سربر یکی نغز توزی کلاه