غزل شمارهٔ ۱۴

غم عشق تو از غمها نجاتست

مرا خاک درت آب حیاتست

نمی‌جویم نجات از بند عشقت

چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست

مرا گویند راه عشق مسپر

من و سودای عشق این ترهاتست

ز لعب دو رخت بر نطع خوبی

مه اندر چارخانه شاه ماتست