غزل شمارهٔ ۱۷

دل در آن یار دلاویز آویخت

فتنه اینست که آن یار انگیخت

دل و دین و می و عهد و قوت

رخت بر سر به یکی پای گریخت

دل من باز نمی‌یابد صبر

همه آفاق به غربال تو بیخت

ور نمی‌یابد آن سلسله موی

کار جانم به یکی موی آویخت