غزل شمارهٔ ۴۰

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست

بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست

باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او

دیدهٔ شوخ‌کش خونخوار او تدبیر چیست

باز بار دیگرم در زیر بار غم کشید

آرزوی لعل شکربار او تدبیر چیست

پیش از این عمری به باد عشق او بر داده‌ام

بازگشتم عاشق دیدار او تدبیر چیست