غزل شمارهٔ ۷۴

دلم را انده جان می‌ندارد

چنان کاید جهانی می‌گذارد

حدیث عشق باز اندر فکندست

دگر بارش همانا می‌بخارد

چه گویم تا که کاری برنسازد

چه سازم تا که رنگی برنیارد

چه خواهد کرد چندین غم ندانم

که جای یک غم دیگر ندارد