غزل شمارهٔ ۸۰

روی تو آرام دلها می‌برد

زلف تو زنهار جانها می‌خورد

تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت

عافیت را کس به کس می‌نشمرد

منهی عشق به دست رنگ و بوی

راز دلها را به درها می‌برد

وقت باشد بر سر بازار عشق

کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد