غزل شمارهٔ ۹۴

از وصل تو آتش جگر خیزد

وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد

سرگشتهٔ عالم هوای تو

هر روز ز عالم دگر خیزد

دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمت

هر فردایی ز دی بتر خیزد

گویی به هلاک جانت برخیزم

برخاسته گیر از این چه برخیزد