غزل شمارهٔ ۱۲۷

جان وصال تو تقاضا می‌کند

کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند

بالله ار در کافری باشد روا

آنچه هجران تو با ما می‌کند

در بهای بوسه‌ای از من لبت

دل ببرد و دین تقاضا می‌کند

بارها گفتم که جان هم می‌دهم

همچنان امروز و فردا می‌کند