غزل شمارهٔ ۱۳۸

آن روزگار کو که مرا یار یار بود

من بر کنار از غم و او در کنار بود

روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیز

زان گونه روزگار که آن روزگار بود

امروز نیست هیچ امیدم به کار خویش

بدرود دی که کار من امیدوار بود

دایم شمار وصل همی برگرفت دل

این هجر بی‌شمار کجا در شمار بود