غزل شمارهٔ ۱۴۲

آب جمال جمله به جوی تو می‌رود

خورشید در جنیبت روی تو می‌رود

ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش

دل در رکاب روی نکوی تو می‌رود

هر روز هست بر سر کوی اجل دو عید

دردا از آنکه بر سر کوی تو می‌رود

هر دم هزار خرمن جان بیش می‌برد

بادی که در حمایت بوی تو می‌رود