غزل شمارهٔ ۱۴۳

دست در روزگار می‌نشود

پای عمر استوارمی‌نشود

شاهد خوب صورتست امل

در دل و دیده خوار می‌نشود

روز شادی چو راز گردونست

لاجرم آشکار می‌نشود

هیچ غم را کران نمی‌بینم

تا دو چشمم چهار می‌نشود