غزل شمارهٔ ۱۴۵

چون نیستی آنچنان که می‌باید

تن در دادم چنانکه می‌آید

گفتی که از این بتر کنم خواهی

الحق نه که هیچ درنمی‌باید

با این همه غم که از تو می‌بینم

گر خواب دگر نبینیم شاید

با فتنهٔ روزگار تو عیدست

هر فتنه که روزگار می‌زاید