بخش ۱ - آغاز داستان

کنون خورد باید می خوشگوار

که می‌بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش

خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبید

سر گوسفندی تواند برید

مرا نیست فرخ مر آن را که هست

ببخشای بر مردم تنگدست