غزل شمارهٔ ۱۷۰

قیامت می‌کنی ای کافر امروز

ندانم تا چه داری در سر امروز

به طعنه زهر پاشیدی همی دی

به خنده می‌فشانی شکر امروز

دو هاروت تو کردی بود جان بر

دو یاقوت تو شد جان‌پرور امروز

لبت تا دست گیرد عاشقان را

برون آمد به دستی دیگر امروز