غزل شمارهٔ ۱۷۵

باز دوش آن صنم باده‌فروش

شهری از ولوله آورد به جوش

صبحدم بود که می‌شد به وثاق

چون پرندوش نه بیهش نه به هوش

دست برکرده به شوخی از جیب

چادر افکنده ز شنگی بر دوش

دامن از خواب کشان در نرگس

دام دلها زده از مرزنگوش