غزل شمارهٔ ۲۸۷

گرفتم کز غم من غم نداری

عفاک‌الله دروغی هم نداری

به بند عشوه پایم بسته می‌دار

کز این سرمایه باری کم نداری

به دشنامی که دشمن را بگویند

دلم در دوستی خرم نداری

برو کاندر ستمکاری چو عالم

نظیری در همه عالم نداری