غزل شمارهٔ ۳۰۵

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی

واتش اندر خرمن من می‌زنی

پردهٔ شب را بدین دوری چرا

بر فراز روز روشن می‌زنی

من ز سودای تو بر سر می‌زنم

تو نشسته فارغ و تن می‌زنی

ای ببردستی بطراری ز من

من ندانستم که این فن می‌زنی