غزل شمارهٔ ۳۰۷

نام وصل اندر زبانی افکنی

تا دلم را در گمانی افکنی

راست چون جان بر میان بندد دلم

خویشتن را بر کرانی افکنی

از جهان آن دوست داری کاتشی

هر زمان اندر جهانی افکنی

چشمت اندر تیر بارانش افکند

زلف چون در حلق جانی افکنی