غزل شمارهٔ ۳۱۴

دوستا گر دوستی گر دشمنی

جان شیرین و جهان روشنی

در سر کار تو کردم دین و دل

انده جانست وان در می‌زنی

برنیارم سر گرم در سرزنش

ساعتی صد بار در پای افکنی

تا همی دانی که در کار توام

رغم را پیوسته در خون منی