بخش ۱۷
چو از رستم اسفندیار این شنید
بخندید و شادان دلش بردمید
بدو گفت ازین رنج و کردار تو
شنیدم همه درد و تیمار تو
کنون کارهایی که من کردهام
ز گردنکشان سر برآوردهام
نخستین کمر بستم از بهر دین
تهی کردم از بتپرستان زمین
چو از رستم اسفندیار این شنید
بخندید و شادان دلش بردمید
بدو گفت ازین رنج و کردار تو
شنیدم همه درد و تیمار تو
کنون کارهایی که من کردهام
ز گردنکشان سر برآوردهام
نخستین کمر بستم از بهر دین
تهی کردم از بتپرستان زمین