بخش ۱۸

چنین گفت رستم به اسفندیار

که کردار ماند ز ما یادگار

کنون داده باش و بشنو سخن

ازین نامبردار مرد کهن

اگر من نرفتی به مازندران

به گردن برآورده گرز گران

کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس

شده گوش کر یکسر از بانگ کوس