قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان اعظم سنجر

آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار

هست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار

آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل

از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار

آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می‌برد

همچو باد تند کاه از روی خاک اندر قفار

گر ز آب وصل او این آتش دل کم کنم

من چو باد از خاک کوی او شوم عنبر عذار