قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ - در مدح یکی از امیران
چون شمع روز روشن از ایوان آسمان
ناگه در اوفتاد به دریای بیکران
روشن زمین و فرق هوا را ز قیر و مشک
بهر سپهر کوژ ردا کرد و طیلسان
آورد پای مهر چو در دامن زمین
بگرفت دست ماه گریبان آسمان
بر طارم فلک چو شه زنگ شد مکین
در خاک تیره شد ملک روم را مکان