بخش ۱

چو دارا به دل سوک داراب داشت

به خورشید تاج مهی برفراشت

یکی مرد بر تیز و برنا و تند

شده با زبان و دلش تیغ کند

چو بنشست برگاه گفت ای سران

سرافراز گردان و کنداوران

سری را نخواهم که افتد به چاه

نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه