بخش ۳۰

وزان جایگه رفت خورشیدفش

بیامد دمان تا زمین حبش

ز مردم زمین بود چون پر زاغ

سیه گشته و چشمها چون چراغ

تناور یکی لشکری زورمند

برهنه تن و پوست و بالابلند

چو از دور دیدند گرد سپاه

خروشی برآمد ز ابر سیاه