بخش ۴۳

به بابل هم‌ان روز شد دردمند

بدانست کامد به تنگی گزند

دبیر جهاندیده را پیش خواند

هرانچش به دل بود با او براند

به مادر یکی نامه فرمود و گفت

که آگاهی مرگ نتوان نهفت

ز گیتی مرا بهره این بد که بود

زمان چون نکاهد نشاید فزود