غزل شمارهٔ ۲۲

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

و آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا

ای ساربان شبی که کنی عزم کوی او

آگاه کن، یکی به صدای جرس مرا