غزل شمارهٔ ۳۸

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره

نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش

ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما

ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادی

همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما