غزل شمارهٔ ۴۴

حلوای نباتست لبت، پسته دهانا

در باغ گلی نیست به رخسار تو مانا

زیر لبت ازوسمه نقطهاست، چه روشن؟

گرد رخت از مشک زقمهاست چه خوانا؟

گفتم: نتوانی دل شهری بربودن

نی، چون نتوانی، که شگرفی و توانا؟

بس گوشه نشینی که ز هجر تو بنالد

این ناله به گوشت نرسیدست همانا