بخش ۱۴

چو خورشید شد زرد لشکر براند

کسی را که نابردنی بد بماند

چو شب نیم بگذشت و تاریک شد

جهاندار با کرد نزدیک شد

همه دشت زیشان پر از خفته دید

یکایک دل لشکر آشفته دید

چو آمد سپهبد به بالین کرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد