غزل شمارهٔ ۶۵

روزگار از رخ تو شمعی ساخت

آتشی در نهاد ما انداخت

ما طلب‌گار عافیت بودیم

در کمین بود عشق، بیرون تاخت

سوختم در فراق و نیست کسی

که مرا چاره‌ای تواند ساخت

مگر او رحمتی کند، ورنه

هر کرا او بزد، کسی ننواخت