غزل شمارهٔ ۱۰۴

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست

جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟

تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک

ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست

یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان

با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست

ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار

روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست