غزل شمارهٔ ۱۰۶

حسن خوبان عزیز چندانست

که رخ یوسفم به زندانست

باش، تا او به تخت مصر آید

که بخندد لبی که خندانست

بگذارد ز دل زلیخا را

گر چه مانند سنگ و سندانست

گر چه باشد به شهر او راهت

مرو آنجا، که شهر بندانست