غزل شمارهٔ ۱۱۷

پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست

خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست

می‌خواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه

زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست

مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد

ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست

سود جهان به مردم عاقل بده، که من

از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست