غزل شمارهٔ ۱۴۰

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت

باور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت

برخاستی که: زهر جدایی دهی بما

بنشین، که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت

دل خود تمام سوخته شد، جان خسته بود

او نیز هم به آتش دل نیم جوش گشت

دیشب در اشتیاق تو، ای آفتاب رخ

از غلغلم رواق فلک پر خروش گشت