غزل شمارهٔ ۱۵۱

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

شد دگرگونه دگری یار گرفت

این که در کار بلای دل ما می‌کوشید

اثر قول حسودست که برکار گرفت

دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم

آه می‌کردم و آن آینه زنگار گرفت

نه عجب خرقهٔ پرهیزم اگر پاره شود

بدرد دامن هر گل که درین خار گرفت