غزل شمارهٔ ۱۵۵

مرا حدیث غم یار من بباید گفت

گرم به ترک سر خویشتن بباید گفت

حکایتی که زن و مرد از آن همی ترسند

ضرورتست که با مرد و زن بباید گفت

دل شکستهٔ من گم شد، این سخن روزی

بدان دو زلف شکن بر شکن بباید گفت

حدیث دوستی و قصهٔ وفاداری

به من چه سود؟ به دلدار من بباید گفت