غزل شمارهٔ ۱۶۳

گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت

ور ضرورت می‌روی با ما نباید رفتنت

دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمان

گرنه تیری، ای پسر، تنها نباید رفتنت

راه پر چاهست و شب بیگاه و صحرا بی‌پناه

بی‌دلیلی پر دل دانا نباید رفتنت

مشکل خود را ز رای خرده‌دانی بازپرس

راه جویی، پیش نابینا نباید رفتنت