غزل شمارهٔ ۱۷۳

چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد

دستم ز غم به جامه دریدن در اوفتد

گر پرتوی ز روی تو افتد بر آسمان

ماهش چو مشتری به خریدن در اوفتد

ور قامتت به باغ درآید، ز شرم او

حالی به قد سرو خمیدن در اوفتد

پرواز مرغ جان نبود جز به کوی تو

روزی که اتفاق پریدن در اوفتد