غزل شمارهٔ ۱۸۷

از عشق تو جان نمی‌توان برد

وز وصل نشان نمی‌توان برد

بر خوان رخت ز بیم آن زلف

دستی به دهان نمی‌توان برد

دارم به لب تو حاجتی، لیک

نامش به زبان نمی‌توان برد

داری دهنی، که از لطافت

ره بر سر آن نمی‌توان برد