غزل شمارهٔ ۱۸۸

دل باز در سودای او افتاد و باری می‌برد

جوری که آن بت می‌کند بی‌اختیاری میبرد

چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین

نه سر به جایی می‌کشد، نه ره به کاری می‌برد

من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف

گویند: می‌چیند گلی، یا رنج خاری می‌برد

با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخن

من نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری می‌برد