غزل شمارهٔ ۲۰۳
پیری که پریرم ز مناجات بر آورد
دی مست و خرابم به خرابات برآورد
یک جرعه به ذات خود ازان بادهٔ صافی
در داد که گرد از من و از ذات بر آورد
در بتکدهای برد مرا مست و بدیدم
رویی، که خروش از جگر لات بر آورد
خورشید جبینی، که فروع رخش از دور
چون شعله زد، آشوب ز ذرات بر آورد