غزل شمارهٔ ۲۰۶

بی تو دل من دمی قرار نگیرد

پند نصیحت کنان به کار نگیرد

هر چه در امکان عقل بود بگفتیم

این دل شوریده اعتبار نگیرد

داد من امروز ده، که روز ضرورت

یار نباشد که دست یار نگیرد

صید توام، ترک من مگیر، که دیگر

صید چنین کس به روزگار نگیرد