غزل شمارهٔ ۲۰۸

چو دل شد زان او هرگز نمیرد

چو خورد از خوان او هرگز نمیرد

به سر می‌گردم از عشقش، چو دانم

که سرگردان او هرگز نمیرد

تن عاشق بمیرد در جدایی

ولیکن جان او هرگز نمیرد

به دردش گر دلم زین پیش می‌مرد

پس از درمان او هرگز نمیرد