غزل شمارهٔ ۲۴۳

هر نقش که پیش آید گویم: مگر او باشد

چون او برود، گویم: آن دگر او باشد

بی‌او نبود هرگز چیزی که شود زایل

زیرا نشود زایل آن چیز اگر او باشد

از خصم نمی‌نالم وز تیغ نمی‌ترسم

از تیغ کجا ترسد؟ آن کش سپر او باشد

روزی که به قتل من شمشیر کشد دشمن

بر هم نزنم دیده گر در نظر او باشد