غزل شمارهٔ ۲۵۲

حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد

حسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد

خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست

واقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد

آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوست

دل به تماشای او بر در و دیوار شد

پرده ز رخ دور کرد، شهر پر از نور کرد

دیدن او سهل گشت، دادن جان خوار شد