غزل شمارهٔ ۲۶۳

هیچ روز آن رخ به فرمانم نشد

درد دل برداد و درمانم نشد

دوش راز عشق او بر مرد و زن

قصد آن کردم که برخوانم، نشد

صبر از آن دلدار و دوری زان نگار

گر چه می‌گفتم که: بتوانم، نشد

از شکایت‌ها که هست این بنده را

یک سخن در گوش سلطانم نشد