غزل شمارهٔ ۲۷۶

هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند

عاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند

گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بت

گل خجالت برد و بید عرقها بچکاند

بیم آنست که: یاد لب شیرین تو روزی

همچو فرهاد به صحرا و به کوهم بدواند

شربت وصل تو هرکس بچشیدند ولیکن

سر آن نیست که یک قطره بما نیز چشاند