غزل شمارهٔ ۲۷۹

رخ تو بجز جور و خواری نداند

دل من بجز بردباری نداند

ز بی یارمندی بنالند مردم

من از یارمندی، که یاری نداند

ز روزم چه پرسی؟ که چشم ترمن

بجز رنگ شبهای تاری نداند

من از داغ هجر تو هردم به نوعی

بگریم، که ابر بهاری نداند