غزل شمارهٔ ۲۸۲

از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

این دل و دین و تن و جان و سر و پا بنماند

چشم آن فتنهٔ پیدا به دلم پوشیده

نظری کرد، که پوشیده و پیدا بنماند

سخن عشق، که عقلم به معما می‌خواند

بر دلم کشف چنان شد که معما بنماند

حیلت ما همه حالت شد و حیلتها سوخت

حالت ما همه معنی شد و اسما بنماند